سال پيامبر اعظم : حضرت محمد (ص)
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥  
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در شبکه ها ی اجتماعیshare in your twitter account،share in your facebook wall،share in balatarinn،share in delicious،share in Yahoo Buzz،share in Digg it،share with Google Buzz،share in Cloob،share in viwio !!!

حضرت عبدالمطلب نذر می کنه که ميگه ای خدا برای من ۱۰ تا فرزند بده يکيشو در راه خدا قربانی ميکنم و خدا دعای او را استجابت می کند و يکی با نام حارث (بزرگترين فرزند) و ... و کوچکترين شون عبدالله پدر حضرت محمد است.

روزی حضرت عبدالمطلب برای بچه هايش داستان تذری که کرده را بازگو ميکند و می گويد: من نذر کردم که يکی از شماها رو قربانی کنم کدوم شما حاضريد؟ همه جواب لبيک به پدر می دهند. و قرعه کشی می کنند که به اسم چه کسی می افتد. ميافته به اسم عبدالله.

در همين موقع حضرت عبدالمطلب نگران ميشه که اين از همه جوون تر و کوچک تره و زيبا تر! چکار کنم؟

خبر می رسد که در مکه يه شخص عالمی هست که همه چيز را درباره قربانی و رويای صادقه و اينها می داند. شما برويد و از اون سوال کنيد اون بهتون ميگه که چی کار کنيد. بالاخره حضرت عبدالمطلب پيش او عالم ميرود و  از اون عالم در باره مشکلشان می پرسند . اون هم در جواب می گه که شما چهار تا شتر را آماده کنيد. دوباره قرعه کشی کنيد. اسم عبدالله و اسم شتر را بنويسيد اگر دوباره اسم عبدالله آمد تعداد شتر ها را به ۸ برسانيد. تا بالاخره تعداد شتر ها به هشت رسيد باز دوباره اسم عبدالله ميامد.

ميگويد دوباره چه کنم؟ همين طور ده تا ده تا ميره بالا تا ۹۹ و باز هم اسم عبدالله ميايد. دوباره می گه چکار کنم ميگه شتر را کن ۱۰۰ تا.

قرعه کشی می کنه و اسم شتر ميايد. همه ۱۰۰ شتر را ذبح ميکنه و خداوند جل جلاله حضرت عبدالله را در اينجا نجات ميده.

حضرت عبدالله عروسی ميکنه با حضرت آمنه (رضی الله تعالی عنها) حدود سه روز پس از اين عروسی در آن زمان آنها بايد با قافله از شهر خودشون به شهر ديگه ای ميرفتند و باز ميگشتند و  اين بار نوبت حضرت عبدالله بود که اين کار را انجام دهد. بالاخره اين کار انجام ميشه. و ايشون با قافله ميره. حدود چند روزی که ميگذشته از اين رجعت. روز برگشت فرا می رسد.

حضرت عبدالمطلب به استقبال پسرش که از سفر بر ميگردد ميرود. وقتی شتر اول می رسد. جلوی شتر نبوده. و ميبينه شخص ديگری طناب شتر را گرفته و ميايد. شتر های بعدی تا آخرين را نگاه ميکند و در ميابد که پسرش در قافله نيست.

بعد می پرسد از همون هايی که با قافله همراه بودند که عبدالله کجا رفت اونها در جئواب می گويند که يه کمی مريض بود و چون نتوانست با ما همراه باشد به مدينه رفت و همانجا ماند.

حضرت عبدالمطلب فورا به حارث پسر بزرگشون می فرمايد:؛ که برو به عيادت ايشون و ببين حالش چطوره؟ و با خودت بيارش؛

حارث به اونجا می رود و در ميابد که ايشان رحلت کرده اند و فورا خبرشان را به پدر می رساند و پدر از فرط ناراحتی می گريد و مغموم می شود.

و حالا نميداند که چطور به آمنه بگويد که شوهرش فوت کرده ... بالاخره اين سعی را می کند که يه جوری ظاهر خودش رو نشون بده که ... (بقيه اش رو بعدا ميگم)