امشب داشتم وب گردی می کردم و همسنطور واسه خودم از اسم معلم هام و مدرسه هام سرچ می کردم شاید همکلاسی قدیمی پیدا کنم.
این رو دیدم
صابر امید انقلاب مدرسه
http://saberbostani.tripod.com/id17.html

/ 1 نظر / 11 بازدید
مهشيد

قا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم" خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد. آقا الاغه خوشحال شد . دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد. آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند. چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت. آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند. در روزگار پيري سلام مرسی که سر زدی و ببخش اگه اذيت شدی . در ضمن غلط املايی هم الان درستش می کنم بای